قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3176
تاريخ الفي ( فارسى )
[ 106 الف ] محرّز بن زياد بود در دامنهء جبل قرن . و تفصيل اين مجمل آنكه در حين مراجعت عبد المؤمن از مهديه ، مىخواست كه امراى عرب را از ولايت افريقيه بيرون برد ؛ چرا كه هميشه ايشان در آن ولايت فتنه و فساد مىكردند و بهواسطهء كثرت قبايل هيچكس با ايشان مقاومت نمىتوانست كرد ؛ چه ، مجموع اعراب كه در آن ولايت ساكن بودند زياده از هشتاد هزار خانه مىشدند . بنابراين ، عبد المؤمن امراى عرب را طلبيده با ايشان گفت كه « بر ما و بر جميع مسلمانان واجب است كه از جهت اعلاى معالم شرايع محمّد ، صلّى اللّه عليه و آله ، مهما امكن سعى نموده ، با كفّار فرنگ جهاد كنيم . اكنون الحمد اللّه كه ولايت افريقيه كه مدّت دوازده سال بود كه فرنگان از دست اهل اسلام انتزاع نموده و متصرّف شده بودند ، از دست ايشان گرفتيم . الحال ، عزيمت آن داريم كه ولاياتى كه از بلاد اندلس فرنگان از دست حكّام اسلام گرفتهاند از ايشان گرفته ، شعاير اسلام را در آنجا رواج دهيم . و اين معنى بىامداد شما ميسّر نمىشود ؛ چه ، اصل اين بلاد را آبا و اجداد شما فتح نمودهاند و حقّ سبحانه تعالى به قوّت و شوكت شما مرتبهء اسلام را بلند گردانيد . » القصّه ، عبد المؤمن چندان مرغبات به امراى اعراب گفت كه همه از روى رغبت گفتند كه « ما بندگان اميريم . هرچه مىفرمايد از آن تجاوز نداريم . » عبد المؤمن گفت : « من از شما ده هزار سوار جرّار نيزهدار مىخواهم كه با ما در جهاد فرنگ و اندلس موافقت نمايند . » ايشان قبول كرده ده هزار سوار همراه عبد المؤمن كردند . و عبد المؤمن بزرگان ايشان را سوگند مصحف داد كه با او غدر نكنند و خود را در نصرت و دولتخواهى وى معاف ندارند . چون عبد المؤمن از مهديه به جانب اندلس متوجّه شد ، بعد از قطع چند مرحله به موضعى رسيدند در ميان كوهستان كه راهها بسيار تنگ بود و سپاه عبد المؤمن هرفوجى به راهى مىرفت . و شب در آن كوهستان فرود آمده بودند كه يكى از امراى عرب - كه او را يوسف بن مالك گفتندى - نزد عبد المؤمن آمده به عرض رسانيد كه « عربان عنقريب است كه بازمىگردند ؛ چه ، ايشان با يكديگر مىگفتند كه غرض عبد المؤمن آن است كه ما را از ولايت افريقيه كه وطن ماست بيرون كند . » و عبد المؤمن را فكر آن بود كه نوعى شود كه ايشان را از آن كوهستان بيرون برد كه در آنجا بازگشتن ايشان متصوّر نتواند بود . اتّفاقا شب ديگر جميع عربان گريخته به جانب قبايل خود به بريّه درآمدند . و عبد المؤمن ، يوسف بن مالك را به « يوسف صادق » ملقب گردانيده در باب رفتن و گريختن عربان به هيچكس چيزى نگفت ، بلكه آنچنان تغافل زد كه گويا خبر ندارد . و به ايلغار تمام به جانب مغرب رفت . تا آنكه در نواحى قسطنطنيه در موضعى كه به « وادى النسا » شهرت دارد و آب و علف در آن وادى فراوان مىباشد ، فرود آمد و مدّت بيست روز در آن وادى اقامت نموده راهها را آنچنان ضبط نمود كه هيچ احدى به جايى نمىتوانست رفت .